زندگی

تست مرد شناسی ( ورود آقایان ممنوع ! )

 

                         

تست مرد شناسی ( ورود آقایان ممنوع ! )

 

 اگر جمعیت مردها منقرض شود چه می شود؟


1.مگه قراره اتفاقی بیافته؟



2.خارشتر کویر لوت که آفت نداره.


3. اکوسیستم به شرایط بدون انگل برمی گردد.

 


4. یه هیولا کمتر، دنیا قشنگتر.


 

چه وقت مردها عاشق می شوند؟


1. چه وقت مردها عاشق نمی شوند!


2. هر وقت مامانشون بگه.


3. چون یکدفعه می شوند خودشان هم نمی دانند که کی می

شوند.


4. یک روز از همین روزا!


 

 

 

مردها چه وقت عشق قبلی خود را فراموش می کنند؟


1. در همون وقتی که عشق جدید خود را کشف می کنند

.
2. جدید و قدیم نداره فقط بازیگر نقش زن عوض میشه.(قانون 4 نیوتن)


3. بستگی تام و تمام به میزان تست استرون دارد.


4. رابطه مستقیم با نظر مادر بزرگ کودک فهیم دارد

.

مردها در مقوله ایجاد یک رابطه عشقی جدید در حکم چه

 

چیزی هستند؟


1. فنر با ثابت بالا


2. پارچه استرژ


3. یک نوع ماده الاستیک با ساختار ناشناخته.


4. کش تیرو کمان

مردها معمولا هر چند مدت یکبار عاشق می شوند؟


1. هر شب


2. هر وقت که خدا بخواد.


3. هر وقت تست استرون بگه.


4. سایکل تایم خاصی ندارند.

 

مردها وقتی تصمیم به ازدواج می گیرند چه کار می کنن؟


1. اون موقع نمی تونن کار خاصی بکنن!


2. تمام تلاششون رو می کنن که بتونن 1 کاری بکنن!


3. به مامانشون می گن که 1 کاری بکنه چون دیگه وقتشه که

 

اونا رسما خیلی کارا بکنن!


4. می رن کلاس آمادگی جسمانی!

 

وقتی مردها تصمیم می گیرن ازدواج کنن چی می گن؟


1. چیزی نمی گن چون وقت عمله


2. وقت نمی کنن چیزی بگن


3. اولش چیزی برا گفتن ندارن ولی بعد که خرشون از پل گذشت

نطقشون باز میشه.


4. در این برهه از تاریخ طبیعی هیچ *** نمی فهمه که اونا چی

می گن.

 

 

مردها چطور زن زندگی شون رو می گیرن؟


1. با دست


2. با تور


3. با چنگول


4. با زبون

 

معیار مردها برای انتخاب همسر چیه؟

1. هر که پیش آمد خوش آمد.

2. به روش جستجوی ترتیبی در لیست سیاه

3. ده بیست سی چهل

4. به قول مادربزرگ ،پسر بچه نفهم دختر مثل پارچه می مونه
هرروز1مدل بهترش میاد وایمیستن بهترش بیا
 
 

 
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

سیر تکاملی پسرها در دانشگاه

ترم اول (ترم جو گیری):

الو سلام مامانی.به من زنگ بزن منم هوشنگ.
وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.فرشته
وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدنخواب
و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده؛ تنم مور مور میشه...
راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.خنده
دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشه!
اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!
ترم دوم (عاشقی):
آه ای خدیجه. ای عشق من. همه زندگی من.قلب
می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.
می خواهمت با تمام وجود عزیزم.
همه پول و سرمایه من متعلق به توست.
بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم...همه هستی من
امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم...اه خدیجه من

ترم سوم (ترم افسردگی):افسوس

الو مامان سلام.ناراحت
خدیجه منو ول کرد و گذاشت رفت!
مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه.
ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.
مامان من این زندگی رو نمی خوام.....لعنت به این زندگی
ترم چهارم (ترم زرنگی):

الو سلام مونا جون خوبی عزیزم؟به من زنگ بزن
منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟
دلم تنگ شده واست. عزیز من.
مونا جون من پشت خطی دارم. مامانمه. بعداً بت زنگ میزنم.......باشه؟
الو به به سلام چطوری ندا جون؟دروغگو
آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم...
پیرزنه دیگه دلش تنگ شده واسم! گل من حالت خوبه؟
به خدا منم دلم یه ذره شده واست.
باشه عزیزم فردا ساعت 11 میبینمت....بای


ترم پنجم (ترم مشروطی):وقت تمام

الو سلام استاد! استرس
قربون بچه ات! دارم مشروط میشم، 2 نمره بم بده.ناراحت
به خدا دیشب بابابم سکته کرد، مرد. حالی واسم نمونده استاد. دنیا برام سرابه
مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه. نگران
منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ....
قول میدم جبران کنم....گریه

ترم ششم (ترم ولخرجی) :

الو مامان من خونه می خوام! این چه زندگی که واسم درست کردی؟شیطان
راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شدا.زندگی خرج داره به مولا نمیفهمین که...عصبانی
دوباره بفرست.خرج پروژه ام شدابرو
ترم هفتم (ترم لاتی):عینک
سلام داش فری! خوبی داش!من کوچیکتم
حاجی دمت گرم امشب بساز ما رو ...خوشمزه
.یه دست کباب با مخلفات کامل ردیف کن .نوکرتم حاجی .... آقایی
ترم هشتم (ترم فارغ التحصیلگیتشویق
الو سلام خانم.به من زنگ بزن
ببخشید واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.متفکر
فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا.بازنده

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

دیدار

عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت
دل ، همزبانی از غم تو خوب تر نداشت
این درد جانگداز زمن روی برنتافت
وین رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در این سال های سخت
من بودم و نوای دل بینوای من
دردا که بعد از آن همه امید و اشتیاق
دیر آشنا دل تو ، نشد آشنای من

از یاد تو کجا بگریزم که بی گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود می کنم نگاه
کاین صورت مجسم رنج است یا منم ؟

امروز این تویی که به یاد گذشته ها
در چشم رنجدیده من می کنی نگاه
چشم گناهکار تو گوید که ” آن زمان
نشناختم صفای تورا “ – آه ازین گناه !

امروز این منم که پریشان و دردمند
می سوزم و ز عهد کهن یاد می کنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد می کنم .

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبین
ای بس حدیث تلخ که ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بیندیش و آسمان
گفتی : ” غمین مباش که آن کور و این کر است “ !
دیدی که آسمان کر و سرنوشت کور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

دریای خاطرات زمان

آهی کشید غم زده پیری سیپد موی ،
افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه
در لا به لای موی چو کافور خویش دید :
یک تار مو سیاه ؛

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد
در خاطرات تیره و تاریک خود دوید
سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود
یک تار مو سپید ؛

در هم شکست چهره محنت کشیده اش ،
دستی به موی خویش فرو برد و گفت : ” وای ! “
اشکی به روی آیینه افتاد و ناگهان
بگریست های های ؛

دریای خاطرات زمان گذشته بود ،
هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید
در کام موج ، ناله جانسوز خویش را
از دور می شنید .

طوفان فرونشست ... ولی دیدگان پیر ،
می رفت باز در دل دریا به جست و جو...
در آب های تیره اعماق ، خفته بود :
یک مشت آرزو !

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

تشنه طوفان

کاروان

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...
خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار
نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری که دلم نشکفد از خنده یار

چه کند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه کند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم که برم در بر آن غیر از اشک ؟
وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ ؟

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...
می برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر کاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه کند این شب ظلمانی را .

پنجه مرگ گرفته ست گریبان امید
شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش
روح آزرده من می رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردینش

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...
کاروانی همه افسون ، همه نیرنگ و فریب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه کشیدم همه از دست حبیب

دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق
به هم آمیزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

 

شیک پوش شده بود و از اون سادگی سابق در اومده بود !
_ مطمئن باش مانی پاشو روی صحنه نمی ذاره ! اگر هم با هزار مکافات قبول کنه هنوز نرفته روی سن یا غش می کنه یا این که از زور خجالت همه شعر هایی که باید بخونه یادش می ره !
_ این قدر هم کم رو نیست ، داری شلوغش می کنی !
_ اجرای کنسرت دردسر داره نازنین . گذشته از اون ، من وقتش رو ندارم .مگه این که بعد از اتمام البومش بیفتم دنبال کار ها .
_ تو کار خودتو انجام بده ، برگزاری کنسرت با من !
_ فکر هزینه اش رو هم کردی نازنین ؟ به نظر من بهتره اول البومش بیرون بیاد ، بعد .
_ من حتم دارم که با اجرای کنسرت ، البومش خیلی بهتر و بیشتر می فروشه . در مورد هزینه هم...
نگاهی به پدرش انداخت . نادر گفت :
_ من به شرطی اسپانسر می شم که اولا حد اقل پول خودمو بهم برگردونید ... ثانیا راجع به شرکت من هم تبلیغات کنید !
_ مطمئن باشید پدر ! من حتم دارم چند برابرش بر می گرده .
_ تو خوشحال باشی برای من کافیه عزیزم . هر کاری دوست داری بکن !
نازنین با ارامش لبخندی زد و تشکری صمیمانه کرد .
نیما گفت :
_ موافقی همون شعر اولی رو لو بدیم نازنین ؟
_ بهتره در این مورد از خودش نظر خواهی کنی .
_ من حتم دارم که مانی مخالفت می کنه !
_ اگه مخالفت کرد من باهاش صحبت می کنم .
_ عجیب این که خیلی به حرف تو گوش می کنه ، تا اسم تو میاد صاف سر جاش می ایسته و سر تا پا گوش می شه تا ببینه چی می گم !
_ بده این قدر حرف گوش کنه ؟!
_ نه ، چرا بد باشه ؟ ولی خدایی هر چی این مانی اقاست بر عکس ، برادرش عبوس و بد اخلاقه مثل جناب ...
_ این چه طرز صحبت کردنه نیما ؟ زشته !
_ خیلی به چشمم اشنا بود ، اما هر چی فکر می کنم نمی فهمم کجا دیدمش !
_ کیو می گی ؟!
_ پدر پژمان رو ، برادر مانی ! از شب عروسی خواهرش مدام توی ذهنم مونده که کجا دیدمش !
_ اوم هم متقابلا همچین حسی داشت ؟
_ نه ! مدام سرش به کار خودش بود ، فقط برای سلام و خداحافظی اومد جلو !
_ بالاخره کشف می کنی کجا دیدیش ! فعلا به فکر کار خودت باش و اهنگ هایی رو که قراره بسازی !
_ چشم ! تو قشنگ تر فکر کن تا شعر های ناب تری بگی خانم !
******************
مینا گفت :
_ مامان ، مانی کجاست ؟
_ تو اتاقش ، هنوز خوابه !
_ به نظر شما ، اقا پسرت جدیدا یه کمی عوض نشده مامان ؟!
_ یه کمی که چه عرض کنم ، تا دلت بخواد اخلاق و رفتارش برگشته ! مدام تویخودشه ! هر چی بهش می گم چی شده ، فقط نگاهم می کنه و می گه چیزی نیست !
میترا مداخله کرد و گفت :
_ همین مامان ؟! شما هم دسیگه دنبالش رو نمی گیرید ؟!
_ خب چه کار کنتم مامان جان ؟ شما مانی رو نمی شناسید که حرف رو باید به زور از زبونش کشید ؟
_ خب بکش مامان ! تلاش کن بفهمی برای چی تغییر کرده !
مهناز سری تکان داد و از مینا پرسید :
_ بالاخره در مورد رایحه حرفی شد ؟
_ بله مامان ، ولی نمی دونی پژمان چی کار کرد ! باور کنید خودم هم هنوز به درستی نمیدونم که داره شوخی می کنه یه واقعا رایحه رو دوست داره !
میترا خندید و گفت :
_ اگه واقعا دامادت بشه حسابی سرگرم می شی مینا !
مهناز گفت :
_ از طریق پژمان نمی شه فهمید مانی چش شده ؟ پژمان خوب سر از کار همه در میاره و مرتب هم پیش مانیه !
میترا گفت :
_ می خوای جاسوس واسه مانی بذاری مامان ؟!
_ خب چه کار کنم ؟ باید از جایی شروع کنم !
مینا از جا برخاست و به سوی اتاق محمد رفت ، اما هنوز مدت زمان زیادی نگذشته بود که با خنده بر گشت و گفت :
_ بیاین مانی رو نگاه کنین ببینین چه جوری خوابیده !
هر سه با هم به سوی اتاق محمد رفتند . با دیدن او در حالی که گیتاری سرخ رنگ را در اغوش گرفته و به خواب رفته بود ، میترا و مینا به خنده افتادند . مهناز با ناراحتی گفت :
چرا این طوری خوابیده ، ! چرا لباس هاشو عوض نکرده ؟ خدایا سر این بچه چی اومده ؟!
مینا گفت :
_ هیچی ! داداشم زن می خواد مامان جون ! نمی بینی چطور این گیتار خانم رو بغل کرده ؟!
میترا بلند خندید و صدای خنده اش باعث شد تا محمد تکانی بخورد و چشم هایش را بگشاید .
مینا گفت :
_ صبح به خیر داداش گلم ، نمی خوای بلند بشی ؟!
محمد تکانی خورد و تازه متوجه گیتار درون اغوشش شد و صاف روی تخت نشست . با نگاهی به مادرش گیتار را روی زمین گذاشت و گفت :
_ سلام صبح به خیر ! میشه بپرسم شما بالای سر من چه کار دارید ؟!
میترا گفت :
_ مزاحم خوابتون شدیم یا خلوتتون ؟!
_ خلوت ؟! با کی ؟!
مینا گفت :
با گیتا خانم دیگه !
_ خدا شما رو درست کرده برای حرف درست کردن !
مهناز پرسید :
پس برای چی این طور خوابیده بودی ، اونم با لباس بیرون ؟!
داشتم برای خودم گیتار می زدم یه دفعه خوابم برد ، ایرادی داره ؟!
_ یعنی این قدر حواست پرت شده ؟
میترا گفت :
عاشق شده مامان !
قلب محمد در هم فشرده شد . مینا ادامه داد :
_ زن می خواهی خب بگو عزیزم ! این که خجالت نداره ، از پژمان یاد بگیر !
همه با هم به خنده افتادند و محمد در حالی که سر تکان می داد از روی تخت برخاست و از اتاق خارج شد .
***********************
محمد نگاهی به پژمان انداخت و گفت :
_ کجا با این عجله ؟! معلومه این روز ها زود تر از من کجا می ری ؟!
_ ماموریت دارم تا زودتر برم خونه ی مامان مهناز و به عمه هام و مادر زن اینده ام جواب پس بدم !
_ چرا چرت و پرت می گی ؟ هنوز کار تموم نشده داری میری !
_ من از نیما خان اجازه گرفتم !
و با تکان دادن دست ، به سرعت از استودیو خارج شد .
مدت زمان کوتاهی نگذشته بود که نیما با نگاهی به اطرافش گفت :
_ تو پژمان رو ندیدی مانی ؟
_ مگه خودت بهش اجازه ندادی بره ؟!
_ نه ، کی ؟ اصلا به من حرفی نزد . حالا کجا رفت ؟
_ چرا این بچه تازگی ها این قدر حقه باز شده ؟! معلوم نیست داره چی کار می کنه که با سر دوید و رفت !
_ مگه نبینمش ! اصلا ایشون رسما اخراجه مانی ، خودت بهش بگو !
_ چشم ! ولی داره متاهل می شه ، فکر کنم برای همین این قدر حواس پرت شده و مدام دور خودش می چرخه !
_ پژمان می خواد ازدواج کنه ؟ خاک بر سر من ! نصف سن منو داره اون وقت ببین چه طوری جلو جلو داره می ره !
_ داره میدوه نیما ! تازه اگه به خودش بود که خیلی زودتر قضیه رو فیصله داده بود ! ولی فعلا خواهر زاده ام گفته تا درسش تموم نشده خبری نیست !
_ مبارکه ! پس قضیه واقعا جدیه و می خواد داماد خواهرت بشه ! چه قدرجالبه این پسر ... حالا دختر خواهرت چند سالشه ؟ حتما از پژمان بزرگتره که منتظره درسش تموم بشه !
_ نه ، هفده سالشه ! منظورم اینه که حد اقل دیپلم بگیره .
نیما خنده ای سر داد و گفت :
_ عروس و داماد کوچولو !
_ تا حالا عروس و داماد کم سن و سال ندیدی ؟!

لبخند روی لب های نیما خشکید و با اندوهی پنهان گفت :
_ چرا ... عکس یه عروس زیبا رودیدم که انگار عروسکی واقعی بود ! تو لباس سفید عروسی مثل فرشته ی اسمانی بود ، ولی... سیاه بخت شد !
با لبخندی تلخ دستی روی شانه ی محمد زد و گفت :
_ برای ضبط پنجمین اهنگت اماده ای ؟
محمد برای چندمین بار متوجه غم خفته در صدای او شد و با تکان سر وارد اتاق گردید ...
روی مبل مقابل نیما نشست و گفت :
_ بفرمایید ، من گوش می کنم .
_ باورش خیلی عجیبه مانی ! همه کارهای تو خیلی با سرعت و عالی پیش می ره و فکر کنم ظرف همین یک سال اینده کارت تکمیل بشه !
_ نتیجه زحمات شما بوده ، من که کاری نکردم !
عطا گفت :
کار نیما حرف نداره، ولی من هم با ایشون هم عقیده ام که تو هم عالی کار کردی!
نیما دوباره گفت:
- با اجرا و برگزاری یک کنسرت عالی موافقی مانی؟ ضمناً خیلی به موفقیت و پیشرفتت کمک کی کنه، در واقع استخوان بندی یک هنرمند برای ارائه هنرش، برگزاری یک برنامه عالی در قالب کنسرته!
- ولی... من از پس اش برنمیام نیما! کنسرت یعنی اجرای زنده، پس اصلا حرفشو نزن!
عطا گفت:
- می دونی چقدر به استحکام برنامه ات کمک می کنه مانی؟ چرا مخالفت می کنی؟ ضمن این که ادم خوش صحنه و جذابی ه هستی، چرا خودتو دست کم می گیری؟!
- پدرم از صدات خیلی خوشش اومده، اونقدر که تا نازینی پیشاد کنسرت رو داد، پدر هم قبول کرد پشتیبانی کنه و اسپانسر باشه. فقط خواست که تبلیغات شرکتش رو هم جزو برنامه داشته باشیم.
محمد در سکوت به ان دو نگاه می کرد که عطا پرسید:
- چرا ساکتی مانی؟ هیجان داری؟
محمد با نگاهی به نیما گفت:
- چرا خانم فروتن چنین پیشنهادی داد، در حالی که هنوز موفقیت کاری من مشخص نیست؟!
- برای اینکه اجرای این برنامه به موفقیت تو کمک می کنه، در ضمن نازنین به حس خودش کوچکترین شکی نداره! کافیه صدای تو مورد توجه قرار بگیره، اون وقت فروش البوم صد در صد می شه! اینم یعنی موفقیت کامل!
- اما من اصلا اعتماد به نفس این کار رو تو خودم نمی بینم. حالا هم اگه اجازه بدی رفع زحمت می کنم.
عطا با تعجب گفت:
- تو واقعا مخالفت می کنی مانی؟!
- خیلی ببخشید... ولی من هنوز از موفقیت کاری که دارم می کنم مطمئن نیستم که حالا بخوام یه هزینه سنگین دیگه رو هم بهش اضافه کنم! اجازه بدید از خجالت اولیش بیرون بیاییم تا بعد.....
نیما گفت:
- تو فقط کار خودت رو بکن! مگه کسی چیزی ازت مطالبه کرده؟
- من جرات چنین کاری رو پیدا نمی کنم نیما، پس لطفا از خیرش بگذر! از لطف بی شائبه خانم فروتن و پدرت هم واقعا سپاسگزارم!
این را گفت و با شب به خیر کوتاهی استودیو را ترک کرد.....


فصل 6

مینا با نگاهی به پژمان پرسید:
- خب؟
- خب که خب عمه، یعنی چی؟
- مگه قرار نبود از مانی خبر بیاری؟
- مگه من خبرگذارم؟ الان خودش میاد هر چی دلتون خواست ازش بپرسین؟
- باشه! من هم همچین دخترم را بهت بدم که حظ کنی!
- چی بگم عمه جون؟! شما فقط بپرس! از سیر تا پیاز رو براتون می ریزم رو دایره!
- چرا مانی اینقدر عوض شده؟
- چیز مهمی نیست، فکر کنم عاشق شده!
- می دونی کیه؟
- اره.
- خب....
- یکی از نوازنده هاست، به اسم ماندانا! گیر داده به عمو و مدام براش چشم و ابرو میاد! عمو هم که ساده اس، گول اب و رنگ طرف رو خورده و افتاده دنبالش! هفته پیش هم با هم رفتن خونه مجردی ماندانا خانم!
مهناز محکم روی دستش کوبید و گفت:
- خاک بر سرم، بچه ام از دست رفت! همون مانی که چشم از زمین برنمی داشت حالا ببین چی شده و کارش به کجا کشیده!
فرشته ادامه داد:
- من که از اول به محمد گفتم این کار به دردت نمی خوره، هیچ کس گوش نکرد.
مهناز دوباره گفت:
- بذارید بیاد، جلوی همه تون باهاش اتمام حجت می کنم که....
مهسا با صدای رسا گفت:
- چه خبره شلوغش کردی مامان؟ این بدجنس داره دروغ میگه! نمی بینید چطوری نگاه می کنه؟
مهناز با نگاهی به پژمان انداخت و با نگرانی پرسید:
- جون مامان مهناز دروغ گفتی پژمان؟
- آره.... داشتم سر به سرتون می ذاشتم، ولی همچین دروغ هم نمی گفتم!
مینا و میترا از هر دو طرف به او حمله کردند که پژمان با فریادهای تصنعی کنار گوش مینا گفت:
- جلوی مامانم که نمی تونم بگم! مگه نمی دونین طرفدار خاله فتانه است؟!
مینا با لبخند از او فاصله گرفت و با چشمکی به مهسا و میترا ، موضوع را عوض کرد. لحظه ای بعد صدای احوالپرسی رایحه و دیگران با محمد به گوش رسید.
مینا گفت:
- فردا بیایی خونه ما پژمان!
و متعاقب ان از جا بلند شد.
محمد ضربه ای به کمر پژمان زد و گفت:
- از کی تو دروغگو شدی و من خبر ندارم؟!
- از همون موقعی که تو پنهونی از ما راهتو انتخاب می کنی و با غریبه ها خوش می گذرونی!
- باز تو داری چرت و پرت می گی پسر؟ الان دوباره همه رو می اندازی به جونم ها!
- انداختم عموجون، خبر نداری!
- باز چه کاری کردی وروجک؟ دوباره چه دروغی سرهم کردی؟
- هنوز هیچی، ولی در مراحل ابتدایی لو دادنت هستم!
- اگه جرات داری جلوی خودم بگو تا جوابت رو بدم.
- مطلب محرمانه است، به درد تو نمی خوره مانی جون.
شلیک خنده همه به هوا بلند شد و محمد به طرف پژمان خیز برداشت، اما قبل از ان که بها و برسد، پدرش گوشی تلفن را مقابلش گرفت و گفت:
- با تو کار دارند محمد!
- کیه؟
- نمی دونم بابا، یه خانمیه!
پژمان با صدای بلند خندید و محمد اهسته گفت:
- فعلا منتظم باش تا بعد به خدمتت برسم.
در میان خنده همه گوشی را به گوشش نزدیک کرد :
- بله بفرمایید.
- شب به خیر اقای معتمد. مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم.
با شنیدن صدای خوش طنین نازنین یکه خورد و گفت:
- شما هستید خانم فرئتن؟!
- اگر مزاحم هستم تو یه فرصت دیگه صحبت کنیم!
- ابداً! بفرمایید.
و در همان حال به سمت حیاط رفت.
- من دنبال رزرو یه سالن هستم برای برگزاری برنامه شما. یه سالن عالی خالی هم پیدا کردم ولی کمی کار داره.... تا سال اینده پره، اما تا کار شما تموم شه و برنامه هایی که مد نظر منه تکمیل بشه، همون مقدار طول می کشه و می تونیم خودمون برای اجرای کنسرت عالی اماده کنیم! ولی نیما می گفت شما مخالفید، می تونم بپرسم چرا آقای معتمد؟
- دلیلش اینه که نمی خوام به خاطر من به دردسر بیفتید، من هنوز شرمنده محبت های شما هستم.
- زحمتی نیست! من با کمال میل و رغبت این کار رو شروع کردم، فقط خواهش می کنم شما نه توی کار نیارید!
اگه از پس اش نیومدم چی مریم خانم؟!
- شما برای من مثل رویایی بودید که داره تحقق پیدا می کنه! پس اجازه بدید تحقق رویامو در واقعیت ببینم و کمی ارامش بگیرم آقای معتمد!
- دارید به من یادآوری می کنید که شما رو با نام خانوادگیتون بخونم؟
- شما برای من مثل نیما هستید و مطمئن باشید همون قدر قابل احترام و عزیز مانی جان! راضی شدید؟!
- متشکرم! و خیلی خوشحالم که خواهر نازنینی مثل شما به جمع خواهرام اضافه شد.
- از لطفتون متشکرم! پس دیگه جای چون و چرا نیست و من به کار .................
خودم ادامه بدم ؟
_ برای چی ؟!
_ حواستون کجاست ؟! منظورم اجرای کنسرت بود ...
_ بله ، ببخشید !
_ پس موافق هستید ؟
_ هر طور شما صلاح می دونید !
_ از اعتمادتون متشکرم و مطمئنم که موفقیت پیش روی شماست !
_ امیدوارم لایق این همه خوبی باشم !
_ مطمئنا هستید ، شک نکنید . از این که مزاحم شدم شرمنده ام ، به خانواده سلام برسونید .
و در پی خداحافظی صمیمانه ای ، مکالمه را قطع کرد ...
همان طور گوشی به دست ، داخل حیاط ایستاده بود . از خودش و لحن صحبت کردنش احساس نفرت می کرد . او مریم زیبایش را ، کسی را که نبض زندگی اش بود و مثل خون در رگ هایش جریان داشت ، با نام خواهر خطاب کرده بود ! حس می کرد بدون او نفس در سینه اش حبس می شود و بالا نمی اید .
نفس عمیقی کشید و لب اولین پله نشست ، احساس سرگیجه ای توام با دلشوره و اضطراب به قلبش چنگ می کشید ! سرش را روی زانوهایش گذاشت و زمزمه کرد :
_ این همه گل تو دنیا ... چرا سهممن ازباغ گلها تو شدی مریم ؟!
با شنیدن صدای مینا ، بغضش را فرو داد و سر بلند کرد .
_ نمی خوای بیای تو مانی ؟ همه از گرسنگی مردیم !
_ با دیدن چشمهای مضطرب محمد ، کنارش نشست و پرسید :
_ اتفاقی افتاده عزیزم ؟!
محمد با لبخند سر تکان داد و گفت:
_ نه ! چرا این طوریحرف می زنی ؟!
_ می دونی مدتیه خیلی فرق کردی و مدام با خودت خلوت می کنی ؟
_ چرا چنین فکری کردی ؟
_ تو خودت متوجه نیستی مانی ولی همه به خوبی فهمیدن که تو چه قدر عوض شدی ! فقط یه موضوع می تونه این قدر پریشونت کرده باشه ، کسی وارد زندگیت شده ؟!
جمله ی مینا مانند پتکی سنگین بر سرش فرود امد . از خودخوری و سکوت خسته شده بود ، دلش می خواست حرف دلش را برای کسی بازگو کند ، لب گشود تا راز پنهان را برای خواهرش برملا سازد اما با به یاد اوردن این که فکر مریم خیالی بیش نیست ، باز هم لب از لب فروبست !
، پس چرا ساکتی ؟ نمی خوای حرف بزنی مانی ؟!
_ اگه قطعی شد حتما بهت می گم میناجان ، ولیفعلا خودم هم شک دارم !
_ پس واقعا کسی وجود داره ، این طور نیست ؟!
_ هست ، ولی در خیال و رویاهای من !
_ حالا نمی شه از رویا بیاریش به واقعیت ؟
_ خیلی دلم می خواد ولی هنوز جراتشو پیدا نکردم !
_ تو بگو ، جراتش با من !
_ تو هم اماده ای مینا !
_ پس خواهر شدم برای چی ؟!
در همین حین ، مهسا در حیاط را باز کرد و گفت :
_ مثلا اومدی مانی رو بیاری مینا خانم ؟ بابا بلند شین بیاین که این پژمان بی چاک دهن ابرو واسهمانب نذاشته ! میگه با اون خانمی که پای تلفن بود قرار گذاشته و رفته خونشون !
هر دو با همخندیدند و از جا بلند شدند .
**********************
فریبا چادرش را رویدسته ی مبل پرت کرد و با نگاهی به فتانه گفت :
_ باز نمی خوای جواب درستی به این خانواده بدی ؟
_ من که از اول گفتم ، نه ! شما مدام لبخند می زنید و دعوتشون می کنید !
فرخی گفت :
_ چرا لگد به بخت خودت می زنی دختر ؟ دو روز دیگه این پسره میشه دکتر !
_ فریبا در لفافه گفت :
_ لیاقتش همون کسیه که بهش محل نمی ذاره ، نه اینا که حاضرن هر کاری براش بکنن!
_ فتانه از جایش برخاست و به سمت اتاقش رفت . در را که بست فرشته گفت :
_ چه کارش داری مامان ؟ حتما از این ادم خوشش نیومده . همه چیز که مدرک و خانواده و ظاهر قضیه نیست !
_ پس دنبال چی می گرده ؟
پژمان گفت :
_ عمو مانی من !
فرشته و امیرعلی چنان نگاه خشمگینی به او انداختند که پژمان خودش را جمع و جور کرد و گفت :
_ نه فتانه قصد ازدواج داره نه مانی . پس یهفکری به حال اونایی بکنید که امادگی دارند !
امیرعلی عصبی گفت :
_ تو باز شروع کردی ؟
فرشته با بی حوصلگی گفت :
_ ندیدی عمه ات چی گفت ؟ گفت تا درس رایحه تموم نشده حرفشو نزنید ! خانواده ی پدر شماعادت دارند مردم رو بذارن سر کار !
امیرعلی گفت :
_ جواب حرف شما فعلا بمونه فرشته خانم ، ولی منظور مینا این نبود که پژمان رو دست به سر کنه ، بلکهمعتقده برای رایحه ازدواج خیلی زوده ، و گرنه خودت با رایحه صحبت کردی و گفتی کهناراضی نیست .
با حرف امیرعلی ، پژمان به طرف در دوید که فرشته پرسید :
_ کجا ؟!
_ خونه ی عمه مینا !
_ دیوونه شدی پسر ؟! مگه خودت نگفتی زنگ زدم نبودند ؟
_ این قدر دست روی دست بذارید تا بالاخره پسر عموی بی ریختش ، رایحه رو غر یزنه و ببره !
امیرعلی گفت :
_ تو کسب و کارت چیه تا من برم صحبت کنم ؟
_ نوازنده ! به طور ثابت در خدمت اقا نیما استخدام شدم و کار دائم دارم !
_ این کار دائمت به درد عمه ات می خوره !
_ من هم می خوام داماد عمهام بشم دیگه !
امیرعلی به طرف او خیز برداشت که پژمان به سرعا از جایش پرید و اشتباها به جای در خروجی ، به اتاق فتانه دوید .
_ باز چی گفتی که این طور فرار کردی زلزله ؟
_ به ... خاله جون ! شما اینجا چه کار می کنی ؟!
_ فکر کنم اینجا اتاقه منه !
_ چه اتاق تاریکی داری ، قلبم گرفت !
فتانه بلند شد و کلید برق را فشرد . پژمان گفت :
_ اخیش ، چه روشن شد !
و با نیم نگاهیبه فتانه ، ادامه داد :
_ چرا اقای دکتر بعد از این رو رد کردی فتانه ؟ ادم بدی به نظر نمیاد !
_ نمی دونم ، زیاد به دلم ننشسته .
پژمان بی مقدمه پرسید :
_ تو واقعا مانی رو دوست داری ؟!
فتانه شانه بالا انداخت :
_ اصراری هم ندارم ، ولی خیلی از این اقای دکتر بهتر و قابل تحمل تره !
_ دستت درد نکنه ! حالا دیگه عموی منو با این کوتوله خان مقایسه می کنی ؟!
فتانه با صدای بلند خندید .
پژمان گفت :
_ برا عموم صف کشیدن ، چی فکر کردی ؟!
_ خب حالا ! نمی خواد این قدر بازار گرمی کنی !
_ ولی عموم مشکل پسنده !
فتانه جواب داد :
_ بالاخره اون هم حق انتخاب داره . شاید بخواد فرد دیبگه ای رو برای زندگیش در نظر بگیره .
_ در نظر گرفته !
با ان که ته دلش خالی شد ، اما عزمش را جزم کرد و با نگاهی مصمم پرسید :
_ تو مطمئنی ؟!
_ بیشتر از هفتاد در صد مطمئنم مانی علاقه ی خاصی به مریم داره ، ولی سعیمی کنه چیزی بروز نده .
_ مریم کیه ؟!
_ همون دختری که رو صداش سرمایه گذاری کرده !
_ مگه اونم باهاش همکاره ؟!
_ نه ، ولی استودیویی که توشضبط داریم متعلق به برادرشه و اونم تقریبا هر روز به اون جا سر می زنه . از طرز برخورد مانی با مریم می شه حدس زد که تو دلش یه خبرایی شده ، هر چند سعی می کنه خودددار باشه ! اما کاملا مشخصه مانی فرق کرده ، اینو همه ی خانواده اش هم فهمیدن !
لبخندیتلخ روی لبهای فتانه نشست و پرسید :
_ اگه واقعا بهش علاقه داره پسش چرا نمی ره سراغش ؟
_ نمی دونم ! مانی ادم خوددار و کم حرفیه ، زیاد نمی شه فهمید تو سرش چه خبره ولی اگه بره سراغ مریم من مطمئنم جواب رد نمی شنوه !
_ یعنی اونم به مانب علاقه داره ؟!
_ اونم بد تر از مانی ! اصلا نمیشه فهمید توی سرش چه خبره ، ولی از رفتارش حدسمی زنم بی علاقه نیست !
_ خوشگله پژمان ؟
_ نمی تونم براتتشریحش کنم ، فقط می تونم بگم یه چهره ی مینیاتوری رو فرض کن به جز ابروهای پیوسته ! چشم هاش یه چیزی بین عسلی و سبزه و پوستش هم گندمیه . واقعا کلمه ی خوشگل برای یه ثانیه است ! از خدا می خواستم یه چند سالی زودتر به دنیا اومده بودم تا به جای

خودم ادامه بدم ؟
_ برای چی ؟!
_ حواستون کجاست ؟! منظورم اجرای کنسرت بود ...
_ بله ، ببخشید !
_ پس موافق هستید ؟
_ هر طور شما صلاح می دونید !
_ از اعتمادتون متشکرم و مطمئنم که موفقیت پیش روی شماست !
_ امیدوارم لایق این همه خوبی باشم !
_ مطمئنا هستید ، شک نکنید . از این که مزاحم شدم شرمنده ام ، به خانواده سلام برسونید .
و در پی خداحافظی صمیمانه ای ، مکالمه را قطع کرد ...
همان طور گوشی به دست ، داخل حیاط ایستاده بود . از خودش و لحن صحبت کردنش احساس نفرت می کرد . او مریم زیبایش را ، کسی را که نبض زندگی اش بود و مثل خون در رگ هایش جریان داشت ، با نام خواهر خطاب کرده بود ! حس می کرد بدون او نفس در سینه اش حبس می شود و بالا نمی اید .
نفس عمیقی کشید و لب اولین پله نشست ، احساس سرگیجه ای توام با دلشوره و اضطراب به قلبش چنگ می کشید ! سرش را روی زانوهایش گذاشت و زمزمه کرد :
_ این همه گل تو دنیا ... چرا سهممن ازباغ گلها تو شدی مریم ؟!
با شنیدن صدای مینا ، بغضش را فرو داد و سر بلند کرد .
_ نمی خوای بیای تو مانی ؟ همه از گرسنگی مردیم !
_ با دیدن چشمهای مضطرب محمد ، کنارش نشست و پرسید :
_ اتفاقی افتاده عزیزم ؟!
محمد با لبخند سر تکان داد و گفت:
_ نه ! چرا این طوریحرف می زنی ؟!
_ می دونی مدتیه خیلی فرق کردی و مدام با خودت خلوت می کنی ؟
_ چرا چنین فکری کردی ؟
_ تو خودت متوجه نیستی مانی ولی همه به خوبی فهمیدن که تو چه قدر عوض شدی ! فقط یه موضوع می تونه این قدر پریشونت کرده باشه ، کسی وارد زندگیت شده ؟!
جمله ی مینا مانند پتکی سنگین بر سرش فرود امد . از خودخوری و سکوت خسته شده بود ، دلش می خواست حرف دلش را برای کسی بازگو کند ، لب گشود تا راز پنهان را برای خواهرش برملا سازد اما با به یاد اوردن این که فکر مریم خیالی بیش نیست ، باز هم لب از لب فروبست !
، پس چرا ساکتی ؟ نمی خوای حرف بزنی مانی ؟!
_ اگه قطعی شد حتما بهت می گم میناجان ، ولیفعلا خودم هم شک دارم !
_ پس واقعا کسی وجود داره ، این طور نیست ؟!
_ هست ، ولی در خیال و رویاهای من !
_ حالا نمی شه از رویا بیاریش به واقعیت ؟
_ خیلی دلم می خواد ولی هنوز جراتشو پیدا نکردم !
_ تو بگو ، جراتش با من !
_ تو هم اماده ای مینا !
_ پس خواهر شدم برای چی ؟!
در همین حین ، مهسا در حیاط را باز کرد و گفت :
_ مثلا اومدی مانی رو بیاری مینا خانم ؟ بابا بلند شین بیاین که این پژمان بی چاک دهن ابرو واسهمانب نذاشته ! میگه با اون خانمی که پای تلفن بود قرار گذاشته و رفته خونشون !
هر دو با همخندیدند و از جا بلند شدند .
**********************
فریبا چادرش را رویدسته ی مبل پرت کرد و با نگاهی به فتانه گفت :
_ باز نمی خوای جواب درستی به این خانواده بدی ؟
_ من که از اول گفتم ، نه ! شما مدام لبخند می زنید و دعوتشون می کنید !
فرخی گفت :
_ چرا لگد به بخت خودت می زنی دختر ؟ دو روز دیگه این پسره میشه دکتر !
_ فریبا در لفافه گفت :
_ لیاقتش همون کسیه که بهش محل نمی ذاره ، نه اینا که حاضرن هر کاری براش بکنن!
_ فتانه از جایش برخاست و به سمت اتاقش رفت . در را که بست فرشته گفت :
_ چه کارش داری مامان ؟ حتما از این ادم خوشش نیومده . همه چیز که مدرک و خانواده و ظاهر قضیه نیست !
_ پس دنبال چی می گرده ؟
پژمان گفت :
_ عمو مانی من !
فرشته و امیرعلی چنان نگاه خشمگینی به او انداختند که پژمان خودش را جمع و جور کرد و گفت :
_ نه فتانه قصد ازدواج داره نه مانی . پس یهفکری به حال اونایی بکنید که امادگی دارند !
امیرعلی عصبی گفت :
_ تو باز شروع کردی ؟
فرشته با بی حوصلگی گفت :
_ ندیدی عمه ات چی گفت ؟ گفت تا درس رایحه تموم نشده حرفشو نزنید ! خانواده ی پدر شماعادت دارند مردم رو بذارن سر کار !
امیرعلی گفت :
_ جواب حرف شما فعلا بمونه فرشته خانم ، ولی منظور مینا این نبود که پژمان رو دست به سر کنه ، بلکهمعتقده برای رایحه ازدواج خیلی زوده ، و گرنه خودت با رایحه صحبت کردی و گفتی کهناراضی نیست .
با حرف امیرعلی ، پژمان به طرف در دوید که فرشته پرسید :
_ کجا ؟!
_ خونه ی عمه مینا !
_ دیوونه شدی پسر ؟! مگه خودت نگفتی زنگ زدم نبودند ؟
_ این قدر دست روی دست بذارید تا بالاخره پسر عموی بی ریختش ، رایحه رو غر یزنه و ببره !
امیرعلی گفت :
_ تو کسب و کارت چیه تا من برم صحبت کنم ؟
_ نوازنده ! به طور ثابت در خدمت اقا نیما استخدام شدم و کار دائم دارم !
_ این کار دائمت به درد عمه ات می خوره !
_ من هم می خوام داماد عمهام بشم دیگه !
امیرعلی به طرف او خیز برداشت که پژمان به سرعا از جایش پرید و اشتباها به جای در خروجی ، به اتاق فتانه دوید .
_ باز چی گفتی که این طور فرار کردی زلزله ؟
_ به ... خاله جون ! شما اینجا چه کار می کنی ؟!
_ فکر کنم اینجا اتاقه منه !
_ چه اتاق تاریکی داری ، قلبم گرفت !
فتانه بلند شد و کلید برق را فشرد . پژمان گفت :
_ اخیش ، چه روشن شد !
و با نیم نگاهیبه فتانه ، ادامه داد :
_ چرا اقای دکتر بعد از این رو رد کردی فتانه ؟ ادم بدی به نظر نمیاد !
_ نمی دونم ، زیاد به دلم ننشسته .
پژمان بی مقدمه پرسید :
_ تو واقعا مانی رو دوست داری ؟!
فتانه شانه بالا انداخت :
_ اصراری هم ندارم ، ولی خیلی از این اقای دکتر بهتر و قابل تحمل تره !
_ دستت درد نکنه ! حالا دیگه عموی منو با این کوتوله خان مقایسه می کنی ؟!
فتانه با صدای بلند خندید .
پژمان گفت :
_ برا عموم صف کشیدن ، چی فکر کردی ؟!
_ خب حالا ! نمی خواد این قدر بازار گرمی کنی !
_ ولی عموم مشکل پسنده !
فتانه جواب داد :
_ بالاخره اون هم حق انتخاب داره . شاید بخواد فرد دیبگه ای رو برای زندگیش در نظر بگیره .
_ در نظر گرفته !
با ان که ته دلش خالی شد ، اما عزمش را جزم کرد و با نگاهی مصمم پرسید :
_ تو مطمئنی ؟!
_ بیشتر از هفتاد در صد مطمئنم مانی علاقه ی خاصی به مریم داره ، ولی سعیمی کنه چیزی بروز نده .
_ مریم کیه ؟!
_ همون دختری که رو صداش سرمایه گذاری کرده !
_ مگه اونم باهاش همکاره ؟!
_ نه ، ولی استودیویی که توشضبط داریم متعلق به برادرشه و اونم تقریبا هر روز به اون جا سر می زنه . از طرز برخورد مانی با مریم می شه حدس زد که تو دلش یه خبرایی شده ، هر چند سعی می کنه خودددار باشه ! اما کاملا مشخصه مانی فرق کرده ، اینو همه ی خانواده اش هم فهمیدن !
لبخندیتلخ روی لبهای فتانه نشست و پرسید :
_ اگه واقعا بهش علاقه داره پسش چرا نمی ره سراغش ؟
_ نمی دونم ! مانی ادم خوددار و کم حرفیه ، زیاد نمی شه فهمید تو سرش چه خبره ولی اگه بره سراغ مریم من مطمئنم جواب رد نمی شنوه !
_ یعنی اونم به مانب علاقه داره ؟!
_ اونم بد تر از مانی ! اصلا نمیشه فهمید توی سرش چه خبره ، ولی از رفتارش حدسمی زنم بی علاقه نیست !
_ خوشگله پژمان ؟
_ نمی تونم براتتشریحش کنم ، فقط می تونم بگم یه چهره ی مینیاتوری رو فرض کن به جز ابروهای پیوسته ! چشم هاش یه چیزی بین عسلی و سبزه و پوستش هم گندمیه . واقعا کلمه ی خوشگل برای یه ثانیه است ! از خدا می خواستم یه چند سالی زودتر به دنیا اومده بودم تا به جای

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط فریبا نظرات ()

جذابیت انسانی


دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ ‘
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
‘برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود ! ‘
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۸ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()

انتخاب همسر


جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است!
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا ...

می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد!

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است!
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است!
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد!

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد!
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۸ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات ()